far far away

مامان عصبانی بود و میگف عادت نکن به این چیزا و خواستم بگم من بیست ساله که بد عادت شدم . بیست ساله دلم گرم نشده با چیزی و راهمو کج کردم سمتِ رویاها و خوابای ندیده . سمتِ قصه های قرمزی با آدمای خوبِ توش . سمتِ همه یِ کسایی که نیستن و نبودن هیچ وقت . آدمایی که بال داشتن و از یه سیاره دیگه اومدن ، فرشته هایی که نباید هیچ آدمی ببینتشون .با یه گل پشمکی بنفشی که مزه یِ گندِ تنهاییمو عوض میکنه .

/ 0 نظر / 10 بازدید